
به یاد می آورم شب هایی را که بی تو سر به آغوش غربت آسمان می گذاشتم و تا سحرگاه بغض تو را در سینه می نالیدم…
ای کاش شب های بی ستاره تمام می شد…
دلم گرفته است از این هوای پاییزی که در عشق ما نشسته است…
دفتر خاطراتم را با حسرت ورق می زنم و برگ های آن را به اشک های باران وار خویش می شویم تا شاید باز این برگ از تاریخ عشق ورق بخورد.
من در تلاطم طوفانی عشقت گرفتارم و تو آرام مرا می نگری که چگونه با این خشم مقابله می کنم…
نمی دانم تا کجا ادامه دارد سردی نگاه های تو…
مرا به دست تقدیر روزگار سپرده ای و با دلی مملو از قهر به صدای خسته من گوش می دهی…
این غروب بی پایان کی می خواهد به سرانجام برسد ؟
شب ها با چشمانی خیس و درد آلود به امید طلوعی تازه مانند روزهای گذشته از به خواب می روم. اما باز صبحی را می بینم که بی مرهم است.
من رفیق زخم زبان های تو هستم…
من رفیق قهر و خشم تو هستم…
می دانم شاید به گریه هایم می خندی…اما تمام آرزوها و امیال ناتمام من با اندکی نگاه تو تمام می شوند.
پس نگاهت را دریغ نکن که در این سمت کسی است شب ها و روزها را به امید دیدن نگاه تو سپری می کند.
نظرات شما عزیزان: